ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
477
قصص الانبياء ( فارسى )
سجده مىكند ، ندانستند كه او بتان را سجده مىدهد كردن . پس طراقى از آن بت بزرگ برآمد و به زمين فروشد . ابليس از ميان آن بت برآمد و آنجا بيستاد . جرجيس گفت اى ملعون چه خواهى ازين خلق خداى ؟ ابليس گفت مىخواهم تا با خودشان بدوزخ برم كه من يكى را از فرزندان آدم بدوزخ برم از مملكت اين جهان دوستر دارم ابليس اين سخن بگفت و ناپيدا شد . پس زن داذيانه مرشوى را گفت كه اين چندين چيزها كه تو ازين جرجيس ديدى دل تو هنوز نرم نشده است و بخداى نمىگروى ، و آن بتان را رها نمىكنى ؟ سخت دلا كه تراست ! داذيانه زن را گفت تو به دو گرويدهء ؟ گفت آرى گرويدهام . داذيانه گفت من اين چندين چيزها كه از وى بديدم دين وى نگرفتم تو بيك ساعت كه او را بديدى فريفته شدى و به دو بگرويدى ! زن گفت از بهر آنكه خداى تعالى مرا هدايت داد و اسلام ارزانى داشت ، و دل مرا پر نور كرد و دل تو تاريكست ] a 832 [ و ترا مسلمانى روزى نيست . پس داذيانه بفرمود تا زن او را بر چوبى بستند و گوشت و پوست او را بچنگال آهنين فرود مىآورد . آن زن بنزديك جرجيس كس فرستاد و گفت مرا درياب دعايى در كار من كن كه داذيانه مرا چنين و چنان عقوبت مىكند . جرجيس عليه السّلام دعا كرد و گفت خداوندا من طاقت عقوبت مىداشتم ، او عورتست و طاقت عقوبت نمىدارد ، و من ازين داذيانه نوميد گشتم كه او ايمان نخواهد آوردن ، بار خدايا تو او را هلاك كن ، و آن عورت را فريادرس . حق تعالى دعاى جرجيس را اجابت كرد ، آتشى بفرستاد و شهر نيمى مؤمن بود و نيمى كافر بهم آميخته . پس آتش درافتاد و كافران را همه مىسوخت و مؤمنان را هيچ مضرّت نمىرسانيد . پس كافران مىگريختند و بخانهء مؤمنان درمىرفتند تا مگر از آتش نجات يابند . آتش از پس كافران در خانهء مؤمنان مىآمدى و كافران را مىسوختى و مؤمنان را